سلام !!! این نامه را برای کسی می نویسم که امروز به دوستی من شک کرد و مرا به گونه ای خطاب می کرد که من احساس  کردم که در ذهن خود مجسم کرده که من به او بی احترامی کرده ام ولی می نویسم که بداند هیچ وقت از یاد من نخواهد رفت و همیشه برای او احترام زیادی قائل هستم باشد که دیگر در دوستی من « تا » نیاورد و بداند که همیشه در قلب و ذهن من جا خواهد داشت مگر روزی که دچار آلزایمر شوم ... 

 خیلی وقته که دیگه نامه ننوشتم می دونی اینترنت ؛ پیام کوتاه ؛تلفن همراه و هزارو یک راه ارتباطی نوین؛بوی تمبر و لذت شنیدن صدای پست چی رو سالهاست که از خاطرمون برده . با خودم گفتم حداقل به همین روش یه نامه بنویسم یادمه اولش از خودم پرسیدم چگونه و یکی جواب داد به راستی !

سلام . حال شما خوب است . امیدوارم کسالتی نداشته باشید اگر جویای احوال ما هستید ... نه بذار اینجوری شروع کنم

 سلام. حالم  اصلا خوب نیست تو رو نمی دونم  اما خوب یادمه چند وقت پیش گفته بودی از خواب غروب ،  از شهر فریب ،  از چرخ دار ذهنها ،  جمله های لال و فلج  گفتی از شاعر مرده ،  سایه ای مچاله از عبور آشنا ...اما از اون روز دیگه برنگشتی تا بگم برات از غروب خواب از شهر غریب از هزار رنگ آدما ، دردهای کهنه و عمیق . بگم از ناتمام من ،  زخمه های بی صدا ، از عبور لحظه ها.. نمی دونم چرا  رفته ای زیر باران و تنها شدی . کاش تو هم مثل من بودی یادمه بهت گفته بودم  زیر باران اگر ترسیدم  وحشتم را به تو بخشیدم...

انسان جان می خوا ستم بدونی زندگی برام سرسامه ، شاید یه جور درد بی علاجه ، یه روز غمم غروبه ،  فردا سرم شلوغه ، یه روز به یادت واژه چین ،  یه روز پر از نقطه چین ، یه روز نشونیت این دل بی نشونه ،  فردا همین نشونی خودش یه جور گناهه یه روز می شی فراموش تنها می شی و خاموش یه روز ولی ستاره ، زمستو نم بهاره . راستش تو این زمونه که شهر بی شاعر مونده یکی بود که جور ضعف طبع مرا بکشد و بگوید برایم از هر آن چه که بخواهم همیشه تنها  همیشه عاشق دربند یک شقایق جنگلی بود بی سرزمین به جرم زندگی حبس در زمین  تا ابد امیدی بعد از این برای عاشقی او لحظه چین برای هر چه بود او بی سبب خسته بود اما بی نسیب...

اسنان جان همه ی این ها را که می گویم و می نویسم در آن ها هیچ نشانی از افسردگی و خستگی در آنان مجوی که به خاطر تو گفته ام شاید کمال هم نشین در من اثر کرده و طبع داستان نویسی را که در تربیت معلم به طور کامل از دست دادم با جرقه ای از سوی تو اندکی روشن شده باشد شاید هم دارم حرف های صد من یه غازی می زنم که تو را نیز خسته مرده کرده است ولی بدان اینها فقط به خاطر توست استاد یار عزیز ها باید می گفتم انسان خالی نه چیز دیگر ولی واقعا حیف نیست ...

در شهر بلات شوش در میان غریبه ها کسی نفهمید تمام حسرتم دانه ی گندم بود  محبت همچنان رویای محالم بود ترانه نت به نت پیدا ولی گم بود برای ساز و این آخرین غمم بود . راستی بذار بگم یه روز که دنیام به وسعت قفس بود تنها دمی به آخرین نفس بود زخمی تر از همیشه ای از خدا رسیده شعر تو شد یه آیه هر نفسم یه واژه...

و زندگی سرد است... دوست دارم به تو نزدیک شوم اما شجاعتش را ندارم  دوست دارم  صدایت را بشنوم

و می دانم تو هم همچون من یا کمتر از من

من می لرزم و همچنان سردم است

و تو خواهی رفت.... روزها می گذرند و در سکوت می پرسی

بر سر ما چه آمد؟

انسان جان چگونه می توانم آن خاطره هایی را از یاد برم که در وجودم نقش تار و پود را بازی می کنند زمانی که گفتی بعضی ها معانی متفاوتی دارند در یک لحظه دل نداشته ام شکست و پیش خود گفتم چرا این طور شد !!!

ولی حالا می نویسم که از دستت ناراحتم که چرا به من شک کرده ای و این باور تو نیست که تو را دوست دارم ...

انسان جان شاید بعد از 5 سال است که نشسته ام و چنین نامه ای را نوشته ام و بدان آن هم دلیلیش تو بودی !!!

پس دیگر شک نکن !!!

بدرود و دو صد بدرود !!!

راستی خیلی چیزهای دیگر هم می  خواستم بنویسم و می دانی که دلم پر است ولی ......... خداحافظ ...



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : خود نویس 1721 | نظرات ()
  • اخبار وب | تیم بلاگ